قایق شکسته [موزه]

ورود





ورود خودکار

واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید

افراد آنلاین

3 کاربر آن‌لاين است (3 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن‌ها)

عضو: 0
مهمان: 3

بیشتر...

قالب‌ها


(9 قالب)

:: تولدت مبارک ::

امروز تولد هیچ کس نیست.

☼ایفای نقش☼

دوره‌ی جدید ایفای نقش افسانه‌ها، سیرک میاوداکاس، در تاریخ سوم تیرماه 1396 رسما آغاز به کار کرد. برای عضویت در ایفای نقش، لازم است ابتدا تاپیک‌های زیر را ملاحظه کنید.




ایفای نقش چیست؟ ایفا و هر چه که باید در مورد آن بدانید!

اتاق انتظار

عنوان پاسخ ها آخرین ارسال
ارتباط با مدیریت ایفای نقش 9 امروز ۹:۵۳:۳۲
لئو آنتوني پاركر رفتن به آخرین پست ارسال شده
چادر سرپرست سیرک 39 ۱۱:۰۶:۱۰ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
پیرِ ملول رفتن به آخرین پست ارسال شده
باجه‌ی بلیت‌فروشی 43 ۷:۵۲:۲۷ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶
پیرِ ملول رفتن به آخرین پست ارسال شده
اطلاعیه‌های سیرک 1 ۱:۳۰:۰۸ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶
هــــکاته رفتن به آخرین پست ارسال شده


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان




(1) 2 3 4 ... 7 »


قایق شکسته
#1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۵:۳۵ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
از اون چاه دراومدیم تو این چاه یه‌ راست
گروه:
تماشاچی
پیام: 876
سطح : 26
پست/روز : 0 / 636
روز/پست : 292 / 10858
درصد این سطح : 47
آفلاین
و پس از مدت ها انتظار.. خوش آمدید.

برای ورود به ایفای نقش کافیست نوشته ی کوتاهی از نحوه ی ورودتان به سرزمین ارائه کنید. این ورود باید ارتباطی با " قایق شکسته" پیدا کند.

"هیچ کس تا به حال " خالق" را ندیده اما چیزهای زیادی درموردش می‌گویند. The First ادعا می کند که "قایق شکسته" روزی متعلق به خالق بوده، او می گوید اولین بار که سوار این قایق شده هنوز سالم بوده و نشکسته اما گذر زمان این بلا را سر قایق آورده. قصه ی دیگری هم هست؛ اینکه خودِ خالق قایق را شکسته تا هرکسی نتواند وارد سرزمین عجایب شود. اما چه کسی راست می گوید؟ این قایق شکسته راه‌های زیادی به "سرزمین عجایب" دارد. اما آیا هر کسی جرئت سوار شدن بر آن را دارد؟ وقتی می گویند خیلی ها در همین قایق غرق شده اند و هرگز به سرزمین عجایب نرسیده‌اند... "

شما برای ورود حتماً باید از قایق شکسته استفاده کنید اما این قایق چگونه با شما رفتار خواهد کرد؟ چگونه شما را به مارول لند خواهد کشاند؟

در نوشته‌تان به آن بپردازید.

لازم است در این نوشته، نام کاراکتر خود را ذکر کرده، توانایی‌ها، سلاح احتمالی و قدرت‌هایش را به طور کامل معرفی کنید. همچنین مشخصات ظاهری کاراکترتان را ذکر کنید. در غیر این صورت، تایید نمی‌شوید.

پس آواتاری برای خود انتخاب کرده و دست به کار شوید..

پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۰:۳۲:۵۱
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۰:۴۶:۳۳
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۰:۰۹ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶
گروه:
تماشاچی
پیام: 2
سطح : 1
پست/روز : 0 / 0
روز/پست : 0 / 4
درصد این سطح : 2
آفلاین
آرام و مطمعن قدم بر میداشت .
ردای بلد راه راهش روی زمین کشیده میشد .
او بود . همان کسی که به نام سدریک میشناختنش .
با سری رو به زمین و کلاهی کشیده بر روی مو های قهوه ایش به طرف دروازه های مارول لند حرکت میکرد .
صدایی از بالای برج نگه بانی دروازه ، توجه سدریک را به خودش
جلب کرد : هی .. بیگانه اینجا چه میکنی ؟ راه را گم کرده ای ؟ همین مسیری که امده ای را بازگرد .
سدریک با صدای بم و مردانه خود شروع به صحبت کردن کرد : من سدریک هستم . فرمان روای مار های جهان . کسی به من نمیگوید چه کنم .
باز به حرکت درامد . ناگهان چند تیر به روی زمین درست جلوی کفش هایش فرود اورد . انگاه سدریک سرش را بالا اورد . صورتی لاغر با چشمانی به رنگ سبز لجنی .
رو به نگهبان کرد و گفت : حتما این جسارتت را به حاکم گزارش میکنم . حاکم شما مرا به این سرزمین که گویی نامش مارول لند است فرا خواند .
نگهبان به حرف امد : ثابت کن . میگویی که ارباب ماران هستی ؟ پس ماری را برای من فرا بخوان .
پوزخندی بر لبان سدریک نشست . کمان افسانه ایش را به زمین گزاشت . خود نیز بر روی زمین نشست . دست بر روی زمین نهاد و هیس هیس کرد .
به ناگاه ماری سبز رنگ از داخل زمین به بیرون خزید .
سدریک کمانش را بلند کرد و بدون حرفی به طرف دروازه که اکنون برای او باز شده بود گام نهاد ...


تایید نشد.. قایق شکسته کجاست؟ چرا خبری ازش نیس؟

پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۳۲:۱۴
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#3


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۲۹ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶
از تسمشس
گروه:
تماشاچی
پیام: 21
سطح : 3
پست/روز : 0 / 57
روز/پست : 7 / 600
درصد این سطح : 31
آفلاین
افراد منتظر برای ورود به مارول‌لند بر لبه‌ی دریای ورودی ایستاده بودند. بعد از مدتی طولانی انتظار دروازه‌ی ورودی مارول‌لند باز شد. اما برخلاف انتظار آن‌ها کشتی بزرگ و مجللی نیامد. تنها قایق‌هایی شکسته. عده‌ی زیادی همان لحظه ساحل را ترک کردند اما افراد مصمم‌تر ایستادند و سوار قایق‌های شکسته شدند.
یکی از این افراد سولاریس بود، فرمانروای عناصر. با ردای بلند و سفیدش و چهره‌ای مثل برف با موهایی سیاه. او بر قایق سوار شد، و مردی را دید که پاروهارا در دست دارد. پرسید:
- تو کی هستی غریبه؟
فرد پاسخ داد:
- غریبه؟ غریبه من هستم یا تو بیگانه؟ این را بدان که مارول‌لند متعلق به ما بومیان است. ما از مارول‌لند هستیم و با آن خلق شدیم. ما مثل شما نیامدیم و پاهای کثیفمان را بر خاک این سرزمین نیانداختیم.
سولاریس خمی به ابرویش انداخت.
- فکر کردی کی هستی بومی؟ فکر کردی چه کسی هستی که به من، به سولاریس بزرگ دستور می‌دهی.
سپس دستانش را بالا آورد و آب را در اختیار گرفت. آب در اطرافش بلند شد و به تلاطم افتاد.
- تو با خود چه فکری کردی که به فرمانروای عناصر دستور می‌دهی؟ به کسی که قدرت و هماهنگی بالایش از کسی پوشیده نیست؟ این دست است که مارول‌لند با شما آفریده شده، اما برای ما آفریده شده. تمام چیزهایی که در آنند از جمله خود تو برای ورود ما بیگانگان آماده شده‌اید. ما اکنون بیگانه هستیم، اما به زودی به شگفتی‌های مارول‌لند تبدیل خواهیم شد و صلح با شما را خواهیم جویید. اما اگر بخواهید با ما از سر جنگ وارد شوید قسم به خالق که شما را با خاک یکسان خواهیم کرد.
سپس به آب دستور داد که آرام باشد. و آب نیز اطاعت کرد.
- می‌بینی بومی؟ من فرمانروای آب هستم، فرمانروای آتش، باد و خاک. من سولاریس هستم. بدان که خواست خالق بوده که سوار قایقی بشوم که تو در آنی، زیرا بدون من تو نیز نمی‌توانی به مارول‌لند بازگردی.
و از آب خواست تا قایق را با تمام سرعت به طرف مارول‌لند ببرد.



تایید.. سولاریس! باشد که مورد لطف و عنایت خالق قرار گیری.

پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۳۰:۱۸
حماسه آفرینان برادران باستر به جز فیلی
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#4


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۹ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۴۴:۵۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از اوناشیم!
گروه:
تماشاچی
عضو سیرک
رام کننده
پیام: 150
سطح : 11
پست/روز : 0 / 257
روز/پست : 50 / 2668
درصد این سطح : 30
آفلاین
- یه سری سوال ازت دارم بعد تو هم یه شگفتی می‌شی. اوّلین سوال، اسمت چیه؟

روی صندلی چرمی لم داد و به خانم رو به رویش که مشغول پرس و جو از بود خیره شد. نمی‌دانست چه زمانی و چرا وارد این سرزمین شده بود فقط می‌دانست که آن جاست.

- گلرت گریندل والد هستم.
- خب، از توانایی هات برام بگو.
- جادوگر هستم. یه جادوگر که مردم می‌گفتن خیلی قویه ولی... فرض کن یه جادوگر عادیم.

به کار هایی که کرده بود فکر کرد. تشکیل یک مدرسه برای جادوی سیاه، ساخت زندانی که در حقیقت خانه‌ای برای جنایت کاران بود و همچنین کشتن خواهر بهترین دوستش، آلبوس دامبلدور.

- چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای بگی؟
- بله، کاش موقع مصاحبه برای قبول کردن شگفتی ها یه فنجون قهوه هم میوردید.

حکم شگفتی بودنش را از روی میز برداشت، از روی صندلیش بلند شد و به سمت در اتاق رفت. در اتاق را با صدای غیژ غیژ خفیفی باز کرد و وارد سرزمین عجایب شد، بدون این‌که ذره‌ای به اتفاقات آینده فکر کند.

توصیف ویژگی های ظاهری ناقصه.. تایید نشد.

پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۲۲:۵۰
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#5


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۹:۱۱ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵
از سرزمین عجایب
گروه:
تماشاچی
پیام: 30
سطح : 4
پست/روز : 0 / 80
روز/پست : 10 / 529
درصد این سطح : 22
آفلاین
- دقیقاً چند وجب میشه؟

در حالی که با بدن کپل و مُپل و راه راهش روی پهلو لم داده بود و انگشت‌هاش رو می‌لیسید سعی می کرد فاصله رو تا قایق وسط دریاچه تخمین بزنه. قایقی لکنته که ظاهر بسیار درب و داغونی داشت.

- اممم. بذار ببینم. باید ببینم چند وجب پیشیانه هست. هر وجب پیشیانه یک پنجم وجب آدماست. با این حساب...

چشمای سبزش به طور ناگهانی درخشید و دستش رو به نشونه ی موفقیت مشت کرد برد توی هوا ( الکی مثلاً انسانه ) اما ذره ای از جاش جُنب نخورد. به هر حال خسته بود، خســــته!

-خب یعنی من باید این مسافتو بپرم؟ خو ای خالق مگه بیکاره؟ مگه حوصله داره؟ اوه! اشتباه کردم خالق دوستت دارم. بیا بغل پیشی.

اما در همان حال زیر لبی گفت:
- پیش بخورتت الهی.

بعد چشماش رو مجدداً بست. بعد بلند شد. بعد کش داد. بعد قوس داد. بد گلوله کرد خودش رو و به طرز گلوله وار پشمالویانه و پیشیانه‌ای خودش رو به قایق رسوند. شرح ما وقع بماند، پیشی الان حوصله توضیح اضافه نداره.

خالق از پشت صحنه:
- حوصله نداره یعنی چی؟ باید توضیح بده فی الحال.

پیشی یه لحظه از حالت گلوله ی پیشیانه خارج شد و نگاهی به هوا انداخت:
-

و خالق در افق محو شد.

لوکیشن بعدی: قایق شکسته

- خو این قایقو چرو ایجوریه؟ اگه وا رفت افتیدم تو اُو چی؟ خو اووقت کی میاد منو نجات بده؟ خو پشمولام که خیسمک میشه که. خو ای چه وضعشه؟

و زار زار زد زیر گریه. در همون حال پیشی درون ندا داد:
- خجالت بکش. گربه چشایر و گربه؟

آهی از سر ناچاری کشید و دوباره روی اینبار اون پهلوش لم داد و به فکر فرو رفت.
- ای حالا کاری نداریم جیگر زلیخاس. در کل سه تو جِرز داره. به عبارتی سه احتمال برای جر خوردن قایق وجود داره. با این تفاسیر... سه احتمال برای مرگ.

دوباره لحظاتی افسوس خورد و بعد ادامه داد:
- بیزو ای جرزاش یه امتحانی بکنم.

در این لحظه راوی یهو به صدا در اومد:

-گربه چشایر دست برد جلو، دستو رو کِرد توی یکی از جرزا.
ناگهان... عاقو یه ابر فجیع و سیاهی دورش گرفت. هی از گربه و داد و بیداد هی از ای ابرو گردش و رد و برق و صاعفه. گربه و هم هی دست و پا می زد، اصن انگار یه ترس از مرگی در وجودش نهادینه شده بود.
عاقو گربه و بزن، ای گردباد سیاهو بزن. همچی زد تو پوز گربه‌و که پوزش کِش اومد.
ها....

و ناگهان ابرا ناپدید شد. پیشی چشایر در خلأ رها شد و دقیقه ای بعد جلوی دروازه ی سرزمین عجایب زیر سایه ی یه درخت قارچی بزرگ لم داده بود و به دروازه می اندیشید.


نسکیحفکقنسنسنسنسنیک!
وجب پیشیانه!
تایید.


پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط گربه چشایر در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۲۹:۴۷
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۵۹:۳۶
“Oh, you can't help that,' said the cat. 'We're all mad here.”
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#6


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۹ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۴۴:۵۸ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از اوناشیم!
گروه:
تماشاچی
عضو سیرک
رام کننده
پیام: 150
سطح : 11
پست/روز : 0 / 257
روز/پست : 50 / 2668
درصد این سطح : 30
آفلاین
- یه سری سوال ازت دارم بعد تو هم یه شگفتی می‌شی. اوّلین سوال، اسمت چیه؟

روی کف قایق لم داد و به زن بلوند رو به رویش که از او پرس و جو می‌کرد خیره شد. نمی‌دانست چه زمانی و چرا وارد این سرزمین شده بود فقط می‌دانست که آن جاست. دستی در موهای طلاییش کرد و جواب داد:
- گلرت گریندل والد هستم.
- خب، از توانایی هات برام بگو.
- جادوگر هستم. یه جادوگر که مردم می‌گفتن خیلی قویه ولی... فرض کن یه جادوگر عادیم.

دست در جیب کت قهوه‌ایش کرد و دستش را بر روی چوب دستی بلندش گذاشت. به کار هایی که کرده بود فکر کرد. تشکیل یک مدرسه برای جادوی سیاه، ساخت زندانی که در حقیقت خانه‌ای برای جنایت کاران بود و همچنین کشتن خواهر بهترین دوستش، آلبوس دامبلدور.
آیا او فردی خوب بود؟ یا بد؟ خودش هم نمی‌دانست، خودش را به دور از تصورات مردم یک فرد خاکستری می‌دانست. نیتش خوب بود ولی شاید درست عمل نکرده بود.

- چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای بگی؟
- بله، کاش موقع مصاحبه برای قبول کردن شگفتی ها یه فنجون قهوه هم میوردید.

حکم شگفتی بودنش را از زن گرفت. به سرزمین رسیده بودند. از جایش بلند شد و پایش را بیرون از قایق گذاشت. باید وارد سرزمین عجایب می‌شد، این تنها گزینه‌اش بود.

پ.ن: جاهای مهمش بولد شدن.

از قایق شکسته ی خالق به عنوان صندلی استفاده می کنی؟ شرم کن! شرررم کن!

پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط ایوان مندنز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۱:۴۵:۳۸
ویرایش شده توسط ایوان مندنز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۰۶:۱۷
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۲۳:۱۹
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۲۵:۰۹
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#7


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۳ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴
از لندن
گروه:
تماشاچی
پیام: 15
سطح : 2
پست/روز : 0 / 40
روز/پست : 5 / 267
درصد این سطح : 62
آفلاین
قایق بر روی آب سر می خورد و جلو می رفت. قسمت های شکسته شده قایق، سوار شدن بر قایق را احمقانه جلوه می داد. جان کنستانتین همان طور که سیگارش را روشن می کرد به تنها قسمت سالم قایق تکیه داد. روز گذشته، نشانه هایی مبنی بر فعالیت شیطانی در این منطقه دریافت کرده بود. پس از سه ساعت سفر در جاده های فرسوده اطراف لندن، به رودخانه رسیده بود. پیشتر نمی دانست که رودخانه ای با این عمق و وسعت نزدیک به لندن وجود دارد.

به اطرافش نگاه کرد. هر چه جلوتر می رفت، مه غلیظ تر می شد. آب رودخانه، به رنگ قیر و به همان اندازه قیر تحرک داشت. نسیم بسیار آرامی می وزید. جان کنستانتین پک دیگری به سیگارش زد و سیگار را از دهانش بیرون کشید. به جلو خم شد. همان طور که دود را از دهانش بیرون می داد بو کشید. نسیم، با خود بوی گل و طراوت می آورد. کمی تعجب شد. شاید مسیر را اشتباه آمده بود.

تنها راه برای فهمیدن این موضوع اجرا طلسم رهیاب بود. از جایش بلند شد. با ایستادن جن گیر، قایق به صورت تهدید آمیزی تکان خورد. هر چه قایق جلوتر می رفت، مه و باد شدیدتر می شدند. به نظر می رسید با یکدیگر رقابت می کردند. کت خاکی رنگ، همگام با باد تکان می خورد. کنستانتین پک بزرگی به سیگارش زد و ته آن را به درون رودخانه انداخت.

همزمان با خارج شدن دود از دهانش وردی را زمزمه کرد. دود آرام آرام منسجم شد و به شکل یک پیکان در آمد. پیکان کمی بالاتر از دماغه قایق را نشان می داد. کنستانتین لبخندی زد، راه را درست می رفت. نحوه کار طلسم دود به گونه ای بود که با پیکان، هدف را نشان می داد. حال هدف هر چه بود، فرقی نداشت.

جن گیر به آرامی خم شد تا به درون آب نگاه کند. سطح آب تیره بود. اما زمانی که کنستانتین به آن نگریست، آب به آرامی تغییر کرد. جایی که کنستانتین می نگریست، روشن تر و روشن تر شد تا جایی که مانند آیینه صورت او را انعکاس می داد. بینی عقابی و پشانی بلندش او را پیرتر از سنی که بود نشان می داد. سال ها مبارزه با شیاطین و جن ها، خطوط زیادی را بر روی گونه هایش به جا گذاشته بود. موهای بورش، بدون هیچ نظم خاصی به سمت بالا به پرواز در آمده بود. چندان زیبا نبود، اما همیشه خودش را تحسین می کرد.

سرش را بلند کرد. طبق عادت همیشگی کروات قرمزش را صاف کرد. شفاف شدن ناگهانی آب، به او اطمینان می داد که جادویی در همان نزدیکی فعالیت می کند. باز هم به اطرافش نگاه کرد. مه کمتر شده بود. نسیم نیز همین طور. رو به جلو قایق زهوار در رفته خم شد. با کنار رفتن مه، همه چیز آشکار شد.

رو به روی دهانه قایق، هوا شکافته شده بود. به نظر می رسید، کسی با یک قیچی غول پیکر هوا را شکافته باشد. در سمت دیگر شکاف، دنیای دیگری بود. آسمان آبی، ابرهای پیچ در پیچ و پرندگان خوش رنگ بسیار زنده و زیبا به نظر می آمدند. جان کنستانتین زمزمه کرد:
-دروازه.
سالیان سال از آخرین باری که دروازه دیده بود می گذشت. قایق به سمت دروازه پیش می رفت، تا چند ثانیه دیگر از آن می گذشتند. جان کنستانتین کمرش را صاف کرد. باد از شلوار پارچه ای قهوه ای و پیراهن سفیدش می گذشت و به بدنش می خورد. از نظر جن گیر همه چیز از جمله باد به نظر زنده می آمد.

جان، سیگار دیگری روشن کرد. چشمانش را نازک کرد و دود را دهانش بیرون داد. به درون شکاف رفت. جان کنستانتین وارد یک دنیای جدید شده بود.


بعدن دلیل این اشکو ازم بپرس.
تایید!

پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۳۰:۲۸
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#8


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۸ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۰ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵
از ت خوشم نمی‌آد. :دی
گروه:
تماشاچی
پیام: 10
سطح : 2
پست/روز : 0 / 25
روز/پست : 3 / 164
درصد این سطح : 0
آفلاین
-
-
-
- زهرمار. مگه خودت ناموس نداری؟ مزاحم نشو خانوم.

در همین لحظه آرنـو با پوتینِ چرمیِ دست‌سازش که نویسنده با بدبختی تو مرحله فرعی‌ها واسه ـش آنلاک کرده بود، می‌زنه تو فرق سر پری‌دریایی‌هایی که عین پفک تفی چسبیده بودن دور قایق. بعد از غیب شدن پری‌دریایی‌ها یه نفسی تازه می‌کنه و دستی به زلف تیره و پریشونش می‌کشه؛ یه کاغذ و یه بطری از توی جیبش درمی‌آره و با ایگل ویژنش* یه نگاهی به دریای دور و ورش می‌ندازه؛ بعد با دست‌خط بسیار "خشنگ و ریبا و چلنگ و نلوس و گشنگ و یه‌وری" (به‌ جان زیرشلواری ـه خالق چرت و پرت ننوشتم. به اختصار می‌شه "خرچنگی". ) شروع به نوشتن می‌کنه:

ای که می‌خوانی ز این نامه / بدان نیستم دگر در آن خانه
گر این نامه نخوانی، تو خری/چه کنم من با این همه دریا-پری؟


با سلام و عرض خسته نباشید خدمت مردم با عزت و خوش‌رو و خوش‌رفتار و گوگولی ـه مارول‌لند. همین، فقط می‌خواستم حالتون ـو بپرسم.

پ.ن: این پری‌دریایی‌هاتون چه قد هیزن.
پ.ن: دیروز یکی از کوسه‌هاتون می‌خواست به من شماره بده. مذکر هم بود. یه فکری به حالش بکنید.
پ.ن: آب دریاتون مزه‌ی آب استخر کودکان می‌ده.
پ.ن: قایق ـتون سوراخه بدبختا! با چه امیدی تشکیل جامعه دادید عاخه؟
پ.ن: هزینه‌ی شورتی که واسه بستن شکستگی قایق استفاده کردم رو از حلقتون می‌کشم بیرون.
پ.ن: راستی اینستاگرامم ـو هم فالوو کنید: XxArno.JoOoOoNxX@

امضا
آرنو ویکتور دُریان


یه دستی به ته‌ریشش می‌کشه و توی جیب اوت‌فیت سرمه‌ای رنگش رو می‌گرده، یه بطری آبجو درمی‌آره و نامه رو می‌چِپونه توی بطری. بعدم با قامت رشید و صد و هشتاد و هفت متریش بطری رو پرت می‌کنه تو دل دریا. همین بین صدای یه جیغی می‌آد و جسد یه پری‌دریایی که مغزش از دماغش زده بیرون رو آب شناور می‌شه. بطری آبجو هم به ارتفاع پنج سانتی متر فرو رفته تو فرق سرش.

نتیجه اخلاقی: با ناموس مردم شوخی نکنید.


***

*: ایگل ویژن: نوعی ویژن ـه که طرف با فعال کردنش می‌تونه فقط با نگاه کردن به اشخاص دوست یا دشمن بودنشون رو تشخیص بده، حتی می‌تونه چیزی رو که دنبالش می‌گرده پیدا کنه.



شوخی شوخی با زیرشلواری خالقم شوخی؟
تایید شد!

پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط آرنـو دُریـان در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۰۱:۱۲
ویرایش شده توسط آرنـو دُریـان در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۰۸:۱۰
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۰۹:۱۹
Among The Violence, Among The Chaos, I Will Find Justice... No Matter The Cost
Arno Victor Dorian -


تصویر کوچک شده


!VIVE LA FRANCE
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#9
14
14


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۹:۰۰ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
از چی بگم برات؟ :|
گروه:
تماشاچی
پیام: 547
سطح : 21
پست/روز : 0 / 513
روز/پست : 182 / 6592
درصد این سطح : 52
آفلاین
خورشید در افقِ دوردست، درحالِ غروب بود. امّا این‌غروب، به‌مانند غروب‌هایِ دیگر نبود. با همه‌ی آن‌ها فرق داشت. سکوت در آن موج می‌زد. خورشید همان خورشید بود و آسمان، همان آسمان. با این‌حال چیزی فرق داشت. میگس جی‌زاریس،‌ درحالی که آن‌ دشتِ باز و بی‌صدا را می‌کاوید، به‌چشم‌هایِ زردرنگِ ماگ – کلاغِ بزرگی که همیشه رویِ شانه‌اش نشسته بود و میگس اکثرِ اوغات با او حرف می‌زد – نگاه کرد. کلاغ هم به چشم‌هایِ‌ بنفشِ میگس خیره شده بود. گویی می‌دانست او چیزی برایِ گفتن دارد. سرانجام میگس به‌سخن آمد:
- یه غروبِ این‌جوری شروعِ خوبی رو نشون نمی‌ده رفیق. هیچ‌اثری از کلاغ‌هایی نیست که به‌لونه‌هاشون برن و حتّی من نمی‌تونم پرنده‌ای رو ببینم. خوش‌یمن نیست.

سپس به حرفِ خودش لبخند زد. وقتی می‌خندید، زخمِ سیاه‌رنگی که از گوشه‌ی لب تا چانه‌اش امتداد یافته بود و حالتی وهم‌ناک به‌صورتِ کشیده‌اش می‌داد، بیش‌تر مشخٌص می‌شد. مردمی که او را می‌شناختند‌، می‌گفتند که زخم در اثرِ نبردِ شجاعانه‌ی میگس با یک موجودِ باستانی که در ویرانه‌ها پناه گرفته‌بود، به‌وجود آمده‌است. امّا میگس و ماگ هردو می‌دانستند که زخم تنها اثرِ پنجه‌ی یک پرنده‌ی وحشی‌ست که در بیابان‌ها زندگی می‌کند. میگس خم شد و کوله‌ی سنیگنِ چرمی را از رویِ‌ چمن‌ها بلند کرد. به‌زودی شب فرا می‌رسید و او برایِ گذراندنِ یک‌ شبِ پُرخطرِ دیگر، وقتِ کافی نداشت. لباس‌هایش همه پاره‌پاره شده‌بودند. زخم‌هایی جزئی که حاصلِ عبور از جنگل بودند، رویِ‌ سینه‌اش داشت و غذاهایش روبه‌اتمام بود. به کلاغ گفت:
- به‌سمتیِ اون زن گفت می‌ریم. اگه مسیر رو درست اومده‌باشیم، قبل از این‌که هوا کاملاٌ تاریک بشه یه مسافرخونه پیدا می‌کنیم.

کلاغ با صدایی خش‌دار و کلفت تکرار کرد:
- مسافرخونه، مسافرخونه...

* * *


مسافرخانه‌یِ بینِ راهی که رویِ تابلویِ کنارِ جاده، با نامِ « دشت‌هایِ‌ جادویی » خوانده می‌شد، درواقع خانه‌ای کوچک، ساخته‌شده از چوب‌‌هایِ تیر‌‌‌ه‌رنگِ بلوط بود. چند مشعلِ روشن در اطرافِ دربِ ورودی و کنارِ اسطبلِ سمتِ راستِ مسافرخانه که دو مادیانِ پیر در آن وجود داشتند، نصب‌شده بودند. در سمتِ چپ، مزرعه‌ای کوچک وجود داشت. مترسکی بدقواره و زشت، در تاریکیِ مزرعه به چشم می‌خورد. گربه‌ای سیاه‌‌رنگ، رویِ حصارهایِ چوبی و شکسته‌ لم داده بود و کوچک‌ترین توجّهی به‌اطرافش نمی‌کرد. میگس خسته‌تر از آن بود که بایستد و تماشا کند. با قدم‌هایی سنگین خودش را به دربِ ورودیِ سفیدرنگ رساند. صدایِ زیادی از داخل شنیده نمی‌شد. درب را هُل داد و وارد شد.

همه‌ی پنج‌نفرِ حاضر در مسافرخانه، شاملِ یک زن و مرد در پشتِ پیشخوان، دو مرد که ظاهری شبیهِ سربازها داشتند و یک مردِ نیمه‌مست که در گوشه‌ای نشسته بود، به ورودی نگاه کردند. مردی را می‌دیدند که لباسیِ به‌رنگِ آبیِ تیره و پاره‌پاره، هیکلِ لاغرش را می‌پوشاند. کوله‌ای به‌اندازه‌ی‌ نیمی از جثه‌اش رویِ پشتش حمل می‌کند و کلاغِ بسیار سیاهی که رویِ شانه‌اش نشسته، ظاهرش را عجیب‌تر می‌کند. چشم‌هایی غریب، به‌رنگِ بنفشِ تیره دارد که خستگی در آن‌ها موج می‌زند. میگس به‌خواب احتیاج داشت. پس بدونِ این‌که به‌ مردمِ حاضر نگاه کند، به‌سمتِ پیشخوان رفت تا با آخرین سکه‌هایش، اتاقی اجازه کند. ماگ با دقّت اطراف را جستوجو می‌کرد و به چشم‌هایی که به او خیره می‌شدند، جواب می‌داد.

* * *


صبحِ روزِ بعد، میگس و ماگ کنارِ ساحل ایستاده بودند. دریا، موج‌هایی سهمگین را به صخره‌هایِ محکم می‌کوبید. صدایِ مرغ‌هایِ دریایی از دوردست‌، لابه‌لای صدایِ موج‌ها شنیده می‌شد. بویِ نمک در هوا پیچیده بود. میگس به مردی که او را از مسافرخانه تا این‌نقطه همراهی کرده بود، نگاه کرد. قدی کوتاه، لباس‌هایی کهنه و ظاهری نامرتّب داشت. حرفِ زیادی برایِ گفتن نداشت. شاید هم نمی‌خواست حرفی بزند. وقتی میگس قصدش را به‌او گفته بود، چشم‌هایِ بزرگ و قهوه‌ای‌رنگش گرد شده‌بودند و فریاد زده بود:
- تو یه دیوونه‌ای که از آسمون افتادی. هیچ‌کس نمی‌خواد سوارِ قایقِ شکسته بشه، قایقِ شکسته، یعنی مرگ.

امّا میگس سرسخت‌تر از این‌ها بود. رو به مرد گفت:
- خب. این قایقی که می‌گی کجاست؟

مرد با حیرت به او نگاه کرد:
- به‌زودی خودت می‌فهمی. من باید برم، نمی‌خوام وقتی اون می‌آد این‌جا باشم.

سپس درحالی که قدم‌هایی ناهماهنگ و سریع برمی‌داشت، دور شد. میگس چنددقیقه‌ای همان‌جا ایستاد و منتظر ماند. در افقِ دریا، هیچ‌چیز به‌جز خورشیدی که آهسته‌آهسته بالا می‌آمد، نمی‌دید. نسیمی خنک موهایِ سیاه‌رنگ و لختش را به‌هم می‌ریخت. دستش را رویِ خنجرِ سبزرنگی که در کمربندش جا داده‌بود گذاشت و به‌ ماگ گفت:
- تا کی قراره این‌جا منتظر باشیم؟ پس اون قایقِ وحشتناکی که همه ازش حرف می‌زدن کجاست؟ دوست دارم زودتر این سرزمین رو ببینم.

وقتی حرف‌هایش تمام شد، قایقی خالی از دوردست به‌چشم می‌خورد که به آن‌سمت می‌آمد. میگسِ دروغ‌گو، میگسِ شجاع، میگسِ مکّار و میگسِ‌ سریع، همراهِ کلاغش، سفری طولانی در پیش داشت.
________

قبول کن دیگه :|

مرسی

+ نمی‌دونی چقدر این‌شکلک رو دوست دارم


+ شناسه‌رو هم به میگس جی‌زاریس تغییر می‌دین دیگه. نه؟ باید می‌گفتم؟‌ :|

+ دنبال آوتارم :|


تایید شدی پسر جون!
این اسمایلم بد آموزی داره. دیگه استفاده نکن!


+

-

+ چیه؟ چرا هی دست می‌بری تو پست من؟ :| من به این ناظر اعتراض دارم
+

پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط پاتریک کـورین در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۲:۴۰:۲۹
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۳:۱۶:۱۹
ویرایش شده توسط میگس جی‌زاریس در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۳:۲۹:۵۰
ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲ ۲:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط میگس جی‌زاریس در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲ ۱۲:۳۱:۳۲
You Haven't
Even Seen
My
Bad Side
Yet
بالا


پاسخ به: قایق شکسته
#10


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۱۷:۲۸ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶
از این ور برو....
گروه:
تماشاچی
پیام: 8
سطح : 1
پست/روز : 0 / 18
روز/پست : 2 / 171
درصد این سطح : 73
آفلاین
- زاتازوو هستم قربان.

گابلین این را گفت و ردیف عریضی از دندان های تیزش را نمایان کرد و برای چند ثانیه ای به درخت خیره ماند.

- میل ندارید که دستتون رو بابت شام به من قرض بدید قربان؟ ... نه خیر این کار را نمی کنیم موجود دماغ دراز نکبت ... خب پس شصت پاتون رو چی؟ ... ساکت باش! الان می فرستیمت به جزایر بالاک... پووووووف.

سپس خودش را روی چمن های سرد و مرطوب رها کرد.چیزی جز یک تکه پارچه کوچک نپوشیده بود و آن هم برای پوشاندن جایی که نباید اسمش را برد، نگه داشته بود. ترجیح می داد که سبک بال باشد.

- ااااااه، خسته شدم!

دست و پایش نحیفش را در هوا تکان داد و از جا پرید. برای لحظه ای سعی کرد قیافه ای جدی مستعد به خود بگیرد. اما خیلی زود در هم شکسته شد. شروع کرد به بی هدف راه رفتن به سوی ناکجا. دست های درازش را رها کرد و اجازه داد تا سرانگشتانش روی زمین کشیده شوند.

- من این جااااام.بزرگترین بزرگی که از همه بزرگتره! کسی هست که با من در بیافته!

زاتازوو این ها را در حین راه رفتن بلند بلند فریاد می زد.هفته ها بود که در این جزیره سرگردان می گشت. بار ها و بارها ساحل را گشته و جز یک قایق کوچک ( که البته نسبت به جثه او اصلا هم کوچک نبود.) چیزی پیدا نکرده بود.

چندین دقیقه دیگر را هم به راه رفتن و هذیان گفتن گذراند.اما حالا برای چندمین بار در ساحل بود و قایق شکسته درست در مقابلش قرار داشت.

- نه پسر جون! مجبورم نکن که تکرار کنم!من به اون قایق نمی رم!

سپس صورتش را در هم کشید و مشت هایش را گره کرد.چند بار هم پاهای نحیف و کوتاهش را به زمین کوبید. اما برای اولین بار در طول آن چند روز، تسلیم شد.

- خیلی خب پسر، ظاهرا چاره ای نیست.

و به طرف قایق به راه افتاد. گاهی قدم هایش را آرام برمی داشت و گاهی با سرعت. دریا بعد از ظهر ها هم آرام بود و هم ترسناک.بالاخره به قایق رسید.چوب های قایق پوسیده و حسابی از رنگ و رو افتاده بودند. با این حال به نظر می آمد هنوز توان یک سفر دیگر را داشته باشند.

زاتازوو در زیر سایه قایق اندکی تامل کرد و ناخواسته مشغول جویدن لب های باریک و سبز تیره اش شد.

- واقعا باید برم؟... معلومه پسر!

جستی زد و خودش را درون قایق انداخت.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآخ

دستش را پایین برد و جسم تیزی را که در رانش فرو رفته بود بیرون آورد.

- هووووم

گابلین با دستان سبز و بزرگش اندک خونی که روی آیینه ریخته بود را پاک کرد و مشغول تماشای صورت خودش شد.دهان عریض و لبان باریک سبز تیره، بینی درازی که بیشتر صورت مثلثی اش را اشغال کرده و چشمان ریز مشکی و گوش های بزرگی که از طرفین آیینه بیرون زده بودند.

- جالبه؟

زاتازوو سرش را به سرعت بالا آورد اما کسی آن جا نبود.

- به تو گفتم که این یه قایق عادی نیست پسر!

- اهم اهم، درسته که این قایق عادی نیست. ولی من اینجام گابلین.

زاتازوو بی درنگ برگشت و مرد درشت هیکلی را دید که صورتش را اصلاح کرده و با پالتو و شلوار خاکستری اش و همینطور کلاه شاپویی که به سر گذاشته به او لبخند می زد.

- اجازه می دی منم بشینم؟

گابلین جستی زد و در عقب قایق جای گرفت تا مرد بتواند سوار شود. جایی که اندکی پیش آیینه زخمی کرده بود را مالید و خصمانه گفت:

- مردم آزار!

مرد که حالا در قایق جای گرفته بود دستانش را بالا آورد و به هم کوفت و قایق به آرامی در دریا به راه افتاد.

- کجا می بری من رو؟

مرد لبخندش را عریض تر کرد و با تقلید صدای مسخره ای گفت:

- این یه قایق معمولی نیست پسر!

[b]
خالق زیباییا رو دوس داره! اگه میخوای من با یه جراح پلاستیک حرف بزنم!
تایید[
/b]

پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴

ویرایش شده توسط لَگـرتــا لورثبراک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲۳:۲۹:۰۱
آدولف هیتلر:

وقتی می بری نیازی به توضیح دادن نداری ، ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری
بالا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]